محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
935
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
مواسا كنيد و هر كه از شما توانگريد درويشان را چيز دهيد كه امروز نه روز گرد كردن است و دست به خدا زنيد و او را به يارى خواهيد تا نصرت يابيد . و سعيد از بردعه برداشت و به بيلقان شد و فرود آمد و مردى از روستا بيامد و او را گفت : اصلح الله الامير ، من مردى ام محنت رسيده ، سخن من بنيوش ، بارخيل خاقان چون جرّاح را بكشت ، طرخونى خود بدين روستا فرستاد ، و او ياران خويش اندر اين دهها بپراگند و او دختران مرا بگرفت و برهنه كرد و با خود مىگرداند . و او اكنون اندر دهى فرود آمده است بدين روستاها اندر ايمن ، و هيچ آگاهى ندارد از آمدن تو ، و بامداد و شبانگاه مست بود . كس بفرست از ياران خويش تا مگر خداى عزّ و جلّ او را گرفتار كند . و من آن دختران خويش را بازيابم . سعيد چون اين سخن بشنيد غمگين شد . و يكى از خويشان وى نامش عبد الملك بن مسلم المعقلى را بخواند و گروهى از مسلمانان به دو داد . و ايشان بدان ديه رفتند و ناگاه بدان خانه اندر افتادند . طرخان را يافتند مست خفته ، و آن دختران آن مرد بر بالين او نشسته ، و شمشير اندر نهادند و طرخان را لختلخت كردند و سرش ببريدند و آن دختران را بياوردند و به پدر بازدادند . پس شمشير اندر نهادند و هر خزرى را كه اندر آن ديه يافتند بكشتند و بسيار غنيمت يافتند و به نزديك حرشى شدند و او را آگاه كردند . و اين نخستين فتحى بود حرشى را . پس حرشى را خبر آمد كه بارخيل خاقان مردمان را اندر حصار ورثان يافته است و بر درش فرود آمده است با سپاهى بزرگ . حرشى مردى را بخواند از مردمان بيلقان نامش يزدك ، و اين يزدك از ملكزادگان پارس بود و مردى مبارز بود و زبان خزريان دانست ، و او را خداوند اسب ابلق گفتندى ، حرشى او را گفت : اى يزدك ، تو مردى مسلمانى ، توانى كه خويشتن را به خداى بخشى و بدين مسلمانان و از اينجا به روى تا به شارستان ورثان و ايشان را بگويى كه من به يارى شما آمده ام تا ايشان حصار را بندهند [ تا من برسم ] . يزدك گفت : سپاس دارم . چون شب اندر آمد ، يزدك برفت و روى به در شهرستان ورثان نهاد . چون روان